چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه دسته بندی می کند :
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند.
عمدهی آدمها. حضورشان مبتنی بر فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)
چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
نماز

شاخه ای گل در دست
شاعری قامت بست
بعد با نام خدا
چند رکعت تن گل را بویید.
(زنده یاد سیدحسن حسینی)
دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
اسیر
شب
غرق در سکوتی دلتنگ !
گیسوان سیاهم، پیچیده
در اعتماد شکستهی طوفان
هالهای از دود
بر چشم ابریِ آینهام نشسته بود.
این سرزمین بیعاطفه
از آنِ عمودیان بیاصالتی بود
که با گرز سنگین ظلمت
بر جمجمهی خستهی ذهن من میکوفتند
کسی مرا به خود نمیخواند
جز سایهای عقیم از نقطهای معدوم
که دره بود و
رهایی بود و
چراغ های مبهم مذموم !
آینه شکست ...
گونه هایم از سیلی محکم تعصب
سرخ شد
از بوی غربت پاییز
سرشار !
دست بر آن معصومیت سوخته نهادم و
کنار درهی پرمخاطرهی سقوط ایستادم
غرور حنجره شکست
آسمان بارید
خاک گرسنه سیر شد ...
آسمان بارید
همچنان بارید
من اما هنوز
در ناباوریِ باوری شبزده
سرگردانم و میدانم
دیگر در این سرزمین بیعاطفه
جایی برای ماندن من نیست .
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)
چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
مسافر خاک
راویان منحوس پاییز
خاطره میسازند
کالبد زخمیِ فصل وداع را
بر تن شاخههای عور ...
و خاک
فهم خاک
مورچگان آبستن را
حوالهی جنازههای متورم!
ایمان آدمیان
بر ستون اوهامشان
استوار است.
یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
مرا به شب بسپار
شب در کمین دلِ غربتزدهی من است
فانوسهای مردان قبیلهام
خاموش!
مرهانم از میان مرداب لحظهها
در آغوش امن مهربانیات مفشار
مرا به سرمای استخوانسوزِ سرزمینم، بسپار
بیش از اینم میازار!
تنم، برگی تکیده و پاییزیست
گمشدهای خسته، در کوچههای بینشان
نازنینم، میان ما
فاصله،فرسنگهاست
چشم از سکوت دلم بردار
مرا به شب بسپار!
یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧
نوستالژی
من کیستم
چه میکنم در این معبد متروک؟
تو کیستی
چه میکنی در این مخروبهی مطرود؟
مرا از میان پیلهی تنیده
بر گِرد رویاهایم
جدا میسازی که چه؟
برای نواختن این حس خاکستری
سازی دوباره میسازی که چه؟
من واژگانی سادهام
ساده چون شعرهای کودکانه
تصویر پیچکی خسته
روی دیوار حیات خانه
برای سرودن من
دنبال واژههای ارغوانی مَگرد
روی تخته سیاه آرزوهایم
دنبال نقش یک آشیانه مَگرد
مرور کن مرا
در آخرین شب پاییزی پرواز
مرا
با همان ساز قدیمیِ شکسته
بنواز .
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)
شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
خواب کبوتر
من
آبستنم
از دردهای تو !
تو
در ماتم چشمان من
به خواب می روی ...
دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
حقیقت
به برهوت سقوط که رسیدم
روی یک شانهام
ققنوس بود
روی شانهی دیگرم
شاخهای زیتون
شمعی افروختم
لاجرعهی ظلمت را
سرکشیدم
به تردیدی پوچ
در حماقت یک امضا
نیاندیشیدم
سجده
بر آستان بیسخاوت شکست
گزاردم
حقیقت، رهایم کرد ...
یکشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٧
آوای بهار
مترصد فرصتی بودم برای نوشتن سطری چند
به رسم تبریک ایام نوروز و حلول فصل سبزعشق
محضر عزیزان و نازنینانم را که قطعهای دلنشین از میان
اساماسهای رسیده توجهم را جلب کرد و ثبتش را بر اوراق این دفتر، واجب.
ضمن آرزوی سالی سبز؛ سرشار از سلامتی و شادکامی، پیشکشتان باد طنین دلآرام این بهاریه!
بغض بهار را
مقدم بارانیات شفاست
ای گل طلوع کن
تو نباشی
بهار نیست!
سهشنبه ٤ دی ۱۳۸٦
زیبـا
زیبا،
زیبا هوای حوصله ابریست!
چشمی از عشق ببخشایم تا
رود آفتاب بشوید با تو دلتنگی مرا ...
هنوز عشق در حول و حوش چشم تو میگردد
از من مگیر چشم!
دست مرا بگیر و کوچههای محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طرّی بالایت در تندباد عشق نلرزد!
زیبا، آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا، هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم، شعر است!
زیبا،
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم!
زیبا، کنار حوصلهام بنشین!
بنشین مرا به شطّ غزل بنشان
بنشان مرا به منظرهی عشق
بنشان مرا به منظرهی باران
بنشان مرا به منظرهی رویش
من سبز میشوم!
زیبا، ستارههای کلامت را
در لحظههای ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم بر روی یک مدار...
زیبا،
زیبا تمام حرف دلم این است :
من، عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی، آغاز کن مرا !
(سیدعلی صالحی)
یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
ملودراماتیک تکدنیایی
وفاداری به ریسمانی پوسیده
در زوایهی صفر زندگی!
جامی سرشار
از بیسویی این مغاک
طرحی به بوی عشق، آغشته
به طعم تلخ شوکران!
نه تلخ از آنگونه که مستی فزاید
ماهیت مجهولش را گویی
جز از خمار بدمستی نشاید
که :
اضمحلال چشمان بارانی ِستاره را
بدو سپردهاند
ـ به التفاتی مقدس ـ
آنسان که
زوال دلآرام برگهای پاییزی
نه از سَر ِ بیمهری خزان است
که "عشق"
رایحهی تطهیر روح و جان است و
آنش از برکاتِ مهری پنهان!
ـ به سخاوت زلال باران ـ
...
این روزها
به بوی نمناک خاک
پیوند خوردهام...
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)
سهشنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ...

« شعر ناگفته »
زندهیاد قیصر امینپور

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچچیز و هیچکسی را دیگر
دراین زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یکروز خوشحال و بیملال ببیند
زیرا هرچیز و هرکسی را
که دوستتر بداری
حتی اگرکه یکنخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ میکند
پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مـردن
تا روزگار دیگر کاریبهکار من نداشتهباشد
این شعر تازه را هم ناگفته میگذارم
تا روزگار بو نبرد
گفتم که کاری به کار عشق ندارم!
« روحش شاد و یادش جاودان ! »
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)
جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦
سجادهي عشق
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)
شب، باريده بود
بر قامت غربت اين پنجرهي بسته
وقتي چكاوك دلشكسته
ميان برگهاي پاييزي
جان ميداد !كبوتران سپيدبال
در بزم صوفيانهي وصال
معصوميت آسمانيشان را بال بال ميزدند ...
ماه،
كنار ملكوت يقين نشست !
سجادهنشين ِِ مست
تن باكرهي عشق را بوسه زد
آسمان باريد ...
پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
روياي آينه
هميشه
پاييز كه ميآيد
خاكستري ابري
ميرسد از راه و ميبرد مرا
به سرزمينهاي پهناور دلتنگي ...
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)
امشب
دوباره دلم براي تو تنگ است
جايت در اشتياق لحظههايم خاليست
دل من بارانيست
شوق ديدارت در سر است
فاصلهها تا مرز ناممكنبسيار ...
بنگر به ساحت مقدس چشمانت
ميان روياي آرام اين آينه، اي ماه !
بي تو
زوال روياهايم
حتميست.
شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)چشمان آرزويم
در ستارهباران خوابي ابدي
آشيان گزيد
ورق بزن چشمهايت را
ـ در يقين جدايي ـرها خواهي شد...
سهشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)سلسلهي زلف دوست حلقهي دام بلاست
هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست...
اشو در کتاب بلوغ، اندر باب عشقانسانی چنين مينويسد:
عشق میتواند دارای سه بعد باشد،
یکی بعد وابستگی است. این همان چیزی است که در مورد اکثر قریب به اتفاق مردم اتفاق میافتد. مرد به زن وابسته است و یا زن به مرد. آنها يكدیگر را مورد بهرهکشی قرار میدهند. نسبت به یکدیگر سلطهجویی میکنند. یکدیگر را در تملک میگیرند و گاه تا حد یک کالا تنزل میدهند.در بیش از نود و نه درصد موارد این چیزی است که در دنیا رخ میدهد.بعد دیگر استقلال است. این حالت نیز گاهی رخ میدهد و موجب بدبختی است، چون تعارضی مدام بین آنها وجود دارد. هیچ نوع سازگاری ممکن نیست و هر دو بسیار مستقل و به خود متکی هستند و هیچگاه در این میان کسی حاضر نیست خود را با دیگری وفق دهد.
زندگی با شاعران، هنرمندان، اندیشمندان و دانشمندان که در حالت نوعی استقلال (حداقل استقلال ذهنی) به سر میبرند، محال است. آنها برای یک زندگی مشترک، افرادی نامتعارف به حساب میآیند.
این گونه افراد هر چند برای دیگران آزادی قائلند، اما آزادی آنها بیشتر شبیه بیتفاوتی و بیاعتنایی است. گویی وجود تو برایشان اهمیتی ندارد و بود و نبود تو برایشان یکی است. آنها از داشتن رابطه عمیقتر با هم وحشت دارند چون بیشتر به آزادی خودشان اهمیت میدهند تا عشق.سومین امکان همبستگی است. این چیزی است که بهندرت اتفاق میافتد، اما هربار که روی دهد گویی بخشی از بهشت از آسمان به زمین میآید. در این حالت، دو نفر نه به یکدیگر وابستهاند و نه مستقل از یکدیگرند بلکه در هماهنگی و هارمونی فوق العادهای به سر میبرند. گویی به خاطر یکدیگر نفس میکشند. تعبیری شبیه وجود یک روح در دو بدن.
افراد نابالغی که در دام عشق میافتند، آزادی یکدیگر را نابود میکنند و اسارت میآفریند و زندان درست میکنند. در حالیکه عشاق واقعی به يكدیگر کمک میکنند تا آزاد باشند.آنهنگام كه عشق با آزادی به جریان درآمد زیباست و تعالیبخش و وقتی جریان عشق با وابستگی همراه باشد، زشت است و ذلتبار.
دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)هزار كاكلي شاد
در چشمان توست
هزار قناري خاموش
در گلوي من.عشق را
ايكاش زبان سخن بود!
(احمد شاملو)
***
مايهي خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست...
شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦
بيبهانه
¤ نوشته شده توسط مریم قدیانی(خیزران)
اي طلوع باور عشق ؛ اي همصدا
رفيق باراني ِ اين جزيرهي بيجغرافيا !
نام بلندت، سرآغاز واژههاي زلال
موج آبي ِ يادت
ترجمان سوداي وصال !قالب سكوت را كه ميشكني
آوايي دلآرام
ميخواند در گوشم
سمفوني آرام ِ باران را !چشمانم را كه مينگري
ورق ميخورد هزارو يكشب قلبم
در محراب آبي ِ آن نگاه !به اشتياق بيقرار ِِ دستانم بنگر
چشمان بارانيام را
فرصت بدرقهاي عاشقانه بخش !نازنينم !
مرا درخاكستر عشق هم كه بنشاني
سبز خواهم شد. سبز ...كافي نيست
اگر اينهمه بهانه
براي دوستداشتن تو
پس گوش كن !
من بيبهانه دوستت دارم.
دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
پرواز
پــرواز را كه آموخـت
بـال گشود و رفـت
- بي ترنـم وداعـي -
آن پروانـه كه شبـي
ميان پيله ي سپيد مردمك چشمانـم
تولد يافـت !
در كالبد زخمي ِ عشق
چه بسيار واژه هاي سكوت !
معبد متروك پرستش را
چه بسيار سجاده هاي مطرود !
صبــح سپيـد بـاور
از ظلمـت نـابـاوري
بـارور شــد ...
پي نوشت :
سفري ناگزير در پيش است . ايامي چند اگرچه نخواهم بود
شادي و سلامتي ِجملگي عزيزان و نازنينانم را آرزو خواهم داشت.
یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
بيهوده
پشت ديوارهاي بلند باغ اِنزوا
پرسه مَزن !
خوب من !
تو
هميشه
با صداي بلند فكر مي كني ...